بسم الله الرحمن الرحيم

 

پنجاه و يكمين سالگرد ارتحال ملکوتی مرحوم مغفور آقاي حاج ملا آقا جان زنجانی را خدمت همه دوستان و ارادتمندان آن عالم جليل تسليت عرض ميكنم . اميدوارم بتوانيم با عمل به دستورات ايشان الگويي براي مسلمانان جهان باشيم .

 

 

 

 

« مراسم چهل و نهمین سالگرد مرحوم آقای حاج ملا اقاجان در سال ۱۴۲۶ هجری قمری »

 

به همين مناسبت براي شرح شخصيت والاي معظم له مطالبي را از كتاب پرواز روح كه در آن كتاب مولف محترم حضرت آيه الله سيد حسن ابطحي به معرفي شخصيت عظيم ايشان پرداخته اند را ، انتخاب نموده ام  و در اين وبلاگ قرار ميدهم و اميدوارم كه مورد توجه خوانندگان عزيز قرار گيرد . ( با عرض پوزش در اين مطالب انتخاب شده از كتاب ، حواشي حذف شده است )

  

«پيشگفتار كتاب پرواز روح »

 

وقتى شما كلمه‏ى «پرواز روح» را در اوّلين برخورد به نام اين كتاب شنيديد و يا در پشت جلد اين كتاب خوانديد، چه احساسى به شما دست داد؟

قطعا جواب مى‏دهيد: معنويّت، روحانيّت، پرواز به عالم حقّ و حقيقت، قطع از علايق و پيوست به عالم حقايق.

پس اگر شما فردى را كه روحش متّصل به جهان ديگر، قلبش آگاه، خدايش او را به عنوان شيعه و پيرو واقعى اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السّلام) برگزيده و دلش را سرشار از محبّت آنها قرار داده مى‏ديديد، چه احساسى به شما دست مى‏داد؟

يك ساعت مجالست با اين مردى كه قهرمان مطالب و حقايق اين كتاب است انسان را عوض مى‏كرد، انسان را متوجّه به خدا و دل را مملوّ از محبّت على (عليه السّلام) و فرزندانش مى‏نمود.

اين مرد بزرگ مرحوم «شيخ محمود عتيق» معروف به «حاج ملاّ آقاجان زنجانى» (رضوان اللّه‏ تعالى عليه) بود.

ايكاش شما هم او را مى‏ديديد، ايكاش افرادى اين چنين در اجتماع ما باز هم پيدا مى‏شدند، يا اگر هستند ما آنها را مى‏شناختيم.

امّا گفته‏اند: گفتگوى خوشى و شادى نيمى از آن است. پس مى‏گوئيم و آنچه ديده‏ايم مى‏نويسيم و به همين دلخوش و شاديم.

 

دوازده سال قبل كه تازه قلم به دست گرفته بودم و اوّلين اثر خود را به نام «اتّحاد و دوستى» مى‏نوشتم و اين مرد بزرگ تازه وفات كرده بود، شبى در عالم رؤيا او را ديدم به من گفت: «تو نويسنده شدى ولى چيزى در شرح حال من ننوشتى». من تا امشب كه شب چهاردهم ماه مبارك رمضان 1395 هجرى قمرى است باز هم ننوشته بودم، نه به خاطر تمرّد از درخواست ايشان، بلكه مى‏ترسيدم مطالبى را كه مى‏خواهم بنويسم در خور استعداد افراد كم‏درك نباشد، آنها نتوانند آن مطالب را درك كنند. ولى از قديم گفته‏اند: «ما لا يُدْرَكُ كُلُّهُ لا يُتْرَكُ كُلُّهُ».

لذا در اين شب تصميم مى‏گيرم كه آنچه از حالات ايشان خودم ديده‏ام و يا از افراد مورد وثوق شنيده‏ام بنويسم. و چون حدود بيست سال از آن زمان گذشته نمى‏توانم به خصوص مطالبى را كه يادداشت نكرده‏ام به طور دقيق بنويسم، ولى آنچه را كه مى‏نويسم اصل كلّيش صحيح است، مذكِّر است، براى سالكين الى اللّه‏ مفيد است، مورد تأييد آيات قرآن و روايات است.

و ضمنا بايد بدانيد در اين كتاب نمى‏خواهم نقّالى كنم، رمّان‏نويسى كنم، وسيله‏ى  سرگرمى شما را فراهم آورم،

شرح زندگى يك فرد از روز تولّد تا وفاتش را به عنوان تاريخ و رجال بنويسم؛ بلكه مى‏خواهم شما با مطالعه‏ى اين كتاب برداشتهائى از چهار سال زندگى صحيح خداپسندانه‏ى يك ولىّ خدا كه من با او بوده‏ام داشته باشيد، اين كتاب فقط آنچه را كه همه روزه از خدا در نمازها مكرّر مى‏خواهيم «صراط مستقيم» راه راست، راه سعادت و خوشبختى را معرّفى مى‏كند، تا آن را بشناسيم و بدانيم كه چگونه مى‏توانيم آن را به دست آوريم.

لذا آن مطالب عاليه و حقيقى را در قالب شرح زندگى يك ولىّ خدا نگاشته‏ام و ملزم به اين كه قضايا را مو به مو و بدون كم و زياد بنويسم نبوده‏ام.

به اين جهت از پراكندگى مطالب، نامنظّمى شرح حال و توضيح ندادن خصوصيّات زندگى اين عالم بزرگ معذورم.

اميد است پروردگار متعال مقامات او را در آن عالم، برتر قرار دهد و از گوهر گرانبهائى كه در قلب او قرار داده بود، يعنى محبّت اهل بيت عصمت (عليهم السّلام) به ما هم عنايت فرمايد. «آمين»

 

 

 

«تاريخ تولّد»

 

از من مى‏پرسند: «حاج ملاّ آقاجان» در چه سالى متولّد شده؟

مى‏گويم: نمى‏دانم.

از من مى‏پرسند: ايشان چقدر درس خوانده بود؟

مى‏گويم: نمى‏دانم.

از من مى‏پرسند: اين مرد بزرگ چند فرزند داشته و با چه فاميلى ازدواج كرده بود؟

مى‏گويم: نمى‏دانم.

آيا نمى‏توانستم تحقيق كنم و به آنها پاسخ بگويم؟

چرا خيلى ساده بود، ولى مى‏خواهم افكار شما را در سطح عالى‏ترى قرار دهم.

خودم در مدّتى كه با ايشان ارتباط داشتم، هيچگاه از اين مطالب تحقيق نكردم، ششدانگ حواسم را به طرز زندگى معنوى ايشان و چگونگى ارتباط او با عالم معنى و ملكوت و خالق جهان داده بودم، او هم حاضر نبود وقت مرا صرف اين گونه مطالب كند.

حتّى يك روز از او سؤال كردم: شما از علم كيميا و علوم غريبه هم اطّلاع داريد؟ ديدم با يك نگاه تأسّف‏آورى به من گفت: اگر انسان براى اين گونه از امور خلق شده بود، خيلى كم بود، انسان بيشتر از اين ارزش دارد كه حتّى درباره‏ى اين گونه از مطالب فكر كند. اگر انسان، انسان بشود همه‏ى اين علوم و فضائل خود به خود به سراغش مى‏آيد و او به آنها اعتنائى نمى‏كند.

 

«اوّلين برخورد»

 

در سال 1330 هجرى شمسى كه بيش از شانزده سال از عمرم نمى‏گذشت ماه رمضان پر زحمتى را مى‏گذراندم؛ زيرا در آن سال، ماه رمضان وسط تابستان افتاده بود، هوا گرم، روزها بلند، مزاج من هم ضعيف و ضمنا مقيّد بودم كه به مستحبّات آن ماه هم عمل كنم. ولى چيزى كه بيش از همه‏ى اينها مرا رنج مى‏داد اين بود كه گاهى در دل تمام مقدّسات را منكر مى‏شدم. ايمان مستقرّى نداشتم، گاهى قلبم آرام مى‏گرفت و گاهى آنچنان طوفانى از شكّ و ترديد در دلم به وجود مى‏آمد كه هستى‏ام را به باد مى‏داد، نمى‏دانستم چه بايد بكنم.

روزى به خدمت عالم جليل، زاهد متّقى، مرحوم حاج شيخ حبيب‏اللّه‏ گلپايگانى (رحمة اللّه‏ عليه) رفتم، از ايشان علاج مرض روحى خود را خواستم، فرمودند:

تو در اين سن نبايد ناراحت شوى، هنوز وقت زياد است ايمانت به زودى مستقرّ خواهد شد، تو راحت مى‏شوى، اين ناراحتى در اثر داشتن ايمان است، ولى چون مستقرّ نيست وقتى مى‏رود و جايش را خالى مى‏گذارد تو را ناراحت مى‏كند. اگر ايمان به كلّى در دلت وجود نمى‏داشت طبعا نبودنش را احساس نمى‏كردى بلكه به آن خو گرفته بودى و ناراحت نبودى و خلاصه به من توصيه كرد كه مستحبّات را بيشتر بجاى آورم و ذكر، به خصوص «لاحول و لاقوة الاّ باللّه العلىّ العظيم» را زياد بگويم شايد از آن ناراحتى نجات يابم.

ولى اينها زياد اثرى نداشت، روز به روز آتش عشق به معنويّات و ناراحتى از نداشتن يقين در دلم زيادتر مى‏شد. تا آنكه به فكرم رسيد من هم شبهاى احياء ماه مبارك رمضان با پدرم در مسجد گوهرشاد معتكف شوم و به اين وسيله از خدا بخواهم تا مرا لااقل به كسى كه او ايمان مرا تكميل كند راهنمائى نمايد.

و لذا از روز بيستم ماه رمضان اعتكاف را شروع كردم. شب بيست و

سوّم ماه مبارك رمضان كه اعتكاف اوّلم تمام شده بود ولى باز هم آن شب براى احياء و احيانا اعتكاف دوّم در مسجد مانده بودم، در حال قرآن سر گرفتن خوابم برد و يا آنكه در حال مكاشفه بودم، ديدم سيّدى كه شبيه به آيه‏اللّه‏ العظمى قمّى (رحمه اللّه‏) بود «ولى در خواب ملهم شده بودم كه او حضرت بقيه‏اللّه‏ (ارواحنا فداه) است» در وسط مسجد روى تختى نشسته و او است كه مى‏تواند مشكلات مرا برطرف كند. خدمتش مشرّف شدم، مطلبم را عنوان كردم ايشان اشاره به مرقد مطهّر حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) فرمودند و گفتند:

هر چه مى‏خواهى از ايشان بخواه، ائمّه‏ى اطهار (عليهم السّلام) نمرده‏اند راهنمايان الهى تا روز قيامت بايد باقى باشند.

من با اشاره و اين جملات به طرف حرم مطهّر حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) به راه افتادم، ولى اين كلمات مرا قانع نكرده بود.

با خود گفتم: على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) از دنيا رفته، من هر چه بگويم ممكن است او بشنود، ولى جوابم را كه نمى‏دهد چه فايده دارد؟! امّا از رفتن باز نماندم تا آنكه وارد حرم مطهّر شدم عرض حال كردم، ناگهان دلم آرام، يقينم كامل، اضطراب قلبيم به كلّى برطرف شد. با همان حال از خواب بيدار شدم و آرامش قلبى همچنان باقى بود، فورا از جا حركت كردم و چون در مسجد گوهرشاد بودم توانستم فورا به حرم مطهر مشرّف شوم و در بيدارى نيز حاجتم را گفتم، مثل آنكه على بن موسى الرّضا (عليه السلام) با زبان حال فرمودند: حاجتت را كه داده‏ايم.

 

خوشحال بودم، از آن به بعد به قدرى حالت مناجات با على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) برايم لذّت‏بخش بود كه از بيست و چهار ساعت شبانه روز براى مدّتى حدود ده ساعت را در حرم بسر مى‏بردم، مطالبى از حقايق و معارف برايم منكشف مى‏شد كه در اينجا از شرحش معذورم.

روزى همچنان كه در مقابل ضريح نشسته بودم و از تماشاى حرم و ضريح مقدّس حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) لذّت مى‏بردم، چرتم برد، شايد هم به خواب و يا به حالت بى‏خودى و خلسه فرو رفته بودم، ديدم درِ ضريح باز شد، حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) بيرون آمدند، به من دستور استغفار خاصّى را دادند، پس از آن استغفار، قلبم روشن‏تر شد، سبك شدم از آن پس آمادگى پذيرش حقايق را بيشتر داشتم. به همين منوال چند ماهى گذشت، هر روز و هر شب خوابى مى‏ديدم و خوشحال بودم كه مرا به اين وسيله دستگيرى مى‏كنند.

يك روز ديدم در پيش روى ضريح حرم مطهّر نشسته‏ام و پيرمردى در مقابل على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) كه دستها را از آستين عبا كشيده و قيافه‏ى جذّابى دارد ايستاده و من تا آن روز او را نديده بودم حضرت به من فرمودند: با اين پيرمرد رفيق باش.

از خواب بيدار شدم، ترسيدم خوابم شيطانى باشد؛ زيرا من كه از صراط مستقيم مى‏رفتم، چرا مرا به ديگرى حواله مى‏دادند. با خود گفتم: كارى ندارم، من كه او را نمى‏شناسم، آدرس او را هم ندارم، بهتر اين است كه

 

درباره‏اش فكر نكنم.

چند روز بعد، در يكشنبه، سوّم ربيع الاوّل كه با دوستم آقاى حاج شيخ «ج ح» در گوشه‏ى مدرسه‏ى نوّاب مشهد نشسته بودم و كتاب «عروه‏الوثقى» را با ايشان مباحثه مى‏كردم، ديدم پيرمردى وارد مدرسه شد و به طرف ما آمد و چند لحظه عميق به من نگاه كرد، من ابتدا او را نشناختم؛ زيرا چند روز از آن خواب مى‏گذشت ولى بعد كم‏كم او را تشخيص دادم.

اين همان پيرمردى است كه در خواب او را ديده بودم، امّا به خاطر آنكه مبادا مرا از برنامه‏ام باز دارد و از لذائذ ارتباطى كه با حضرت رضا (عليه السّلام) و دين و خدا پيدا كرده بودم مانعم شود، ابدا به او توجّهى نكردم او هم وقتى با بى‏اعتنائى من روبرو شد از من گذشت و به حجره‏ى يكى از طلاّب زنجانى كه موقّتا در آنجا سكونت داشت رفت. ظاهرا (چنان كه بعدها معلوم شد) به او گفته بود: فلانى را مى‏شناسى؟ او هم جواب داده بود: بلى، در ميان مدرسه نشسته صدايش مى‏زنم خدمتتان برسد.

مرا صدا زد، ولى او نمى‏دانست كه من با اين پيرمرد هيچ سابقه‏ى آشنائى ندارم جز همان خوابى كه چند روز قبل در حرم ديده بودم. حالا آن پيرمرد مرا از كجا مى‏شناخت، خود معمّائى بود كه بعدها كشف شد. (يعنى وقتى با او رفيق شده بودم و او را به استادى براى خود پذيرفته بودم مى‏گفت: دو سال قبل ملهم شدم كه بايد با تو آشنا باشم، به مدرسه‏ى نوّاب آمدم، تو هنوز تازه وارد مدرسه شده بودى، ديدم هنوز زود است رفتم و امسال آمدم، ديدم وقتش شده لذا با تو رفيق شدم).

خلاصه من خدمتش مشرّف شدم ولى خود را به دست پيشامد سپرده

 

بودم، تمام حواسم را جمع مى‏كردم كه مبادا نعمت روحانيّتى كه از شب بيست و سوّم ماه رمضان نصيبم شده از دستم برود. چند دقيقه آنجا نشستم، فقط دو كلمه گفت:

من حاج ملاّ آقاجان زنجانى هستم، زائر امام رضايم، به ديدنم در فلان مسافرخانه بيائيد.

من گفتم: چَشم. و چون اسم او را قبلاً شنيده بودم و ضمنا آقاى «ج ح» هم انتظارم را مى‏كشيد كه بقيه‏ى مباحثه را بخوانيم حركت كردم و از او جدا شدم روز بعد با تصميم به آنكه سؤالى از او نكنم به ديدنش در مسافرخانه‏ى «نور رضا» كه آن موقع درب «صحن نو» على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) قرار داشت با چند نفر از دوستانم رفتيم.

او ما را موعظه مى‏كرد، از اهميّت توسّل به اهل بيت عصمت (عليهم السّلام) سخن مى‏گفت، توسّل و ولايت خاندان عصمت را بزرگترين راز موفّقيّت مى‏دانست، مضمون اين شعر را كه:


اگر خواهى آرى به كف دامن او

برو دامن از هر چه جز اوست برچين



     مكرّر توضيح مى‏داد و سفارش مى‏كرد و مى‏گفت:

از هرگونه بت‏پرستى و قطب‏پرستى و عقب مرشدهائى رفتن كه از جانب خود به آن سمت رسيده‏اند دورى كنيد.

ائمّه‏ى معصومين ما (عليهم السّلام) زنده‏اند، خودشان واسطه‏ى بين خدا و خلق‏اند، آنها ديگر واسطه نمى‏خواهند؛ زيرا هر

 

قطب و مرشدى را كه شما تصوّر كنيد دور از خطا و اشتباه نيست، در حالى كه ائمّه‏ى اطهار (صلوات اللّه‏ عليهم اجمعين)، اشتباه و خطا ندارند، آنها واسطه‏ى وحى‏اند، آنها واسطه‏ى فيض‏اند.

يكى از همراهان، وسط كلامش دويد و گفت: اگر اين چنين است پس جمله‏ى «هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكيمٌ يُرْشِدُهُ» (هلاك است كسى كه براى او حكيمى، مرد دانشمندى نباشد كه او را ارشاد كند) چيست؟

ايشان در پاسخ فرمودند:

اگر حديث صحيحى باشد و از امام (عليه السلام) رسيده باشد، منظور خود امام بوده است؛ زيرا در آن زمانها مردم با بى‏اطّلاعى كامل خودسرانه به برنامه‏هاى اسلامى عمل مى‏كردند، حتّى در آن زمان مرجع تقليد هم نداشتند، چون خود ائمّه (عليهم السّلام) بودند. و شايد هم در اين روايت راهنمائيهاى معمولى منظور باشد كه البتّه در اين صورت چنان كه من الآن با شما صحبت مى‏كنم براى هر فردى مذكِّر و رفيق و استاد و مرشدى در راه رسيدن به كمالات لازم است امّا اگر من گفتم: فلان عمل را با تأثير نفس من انجام دهيد كه مؤثّر خواهد بود غلط است. بيائيد خود را به من بسپاريد و با من بيعت كنيد و من بر شما با آنكه معصوم نيستم و يا نائب معصوم نيستم ولايت داشته باشم غلط است.

ديگرى از همراهان گفت: شنيده‏ايم كه روزى ملاّى رومى با شمس تبريزى در بيابانى مى‏رفتند به شطّ آبى رسيدند شمس گفت: «يا على» و از آب گذشت ولى ملاّى رومى در آب فرو رفت، شمس از او سؤال كرد: مگر تو چه گفتى؟

گفت: همان كه تو گفتى.

شمس گفت: نه تو هنوز به آن مقام نرسيده‏اى كه على دستت را بگيرد، تو بايد بگوئى «يا شمس» و من بايد بگويم «يا على».

ايشان از نقل اين قصّه ناراحت شد به دوست ما گفت:

من براى شما حديث و روايت مى‏خوانم، شما براى من قصّه مى‏گوئيد.

از خصوصيّات على (عليه السّلام) اين بود، در زمان حيات دنيائيش كه امام همه بود دربان و حاجب نداشت، حالا كه از دنيا رفته و دستش بهتر باز است، واسطه لازم دارد؟!

آنها نه اين را بگويند و نه در كلماتشان تصريح كنند كه انسان به مقامى مى‏رسد كه مستقلاً از جلال و جمال الهى استفاده مى‏كند و به وساطت انبياء و ائمّه (عليهم السّلام) كارى ندارد. خود در عرض پيامبر (صلى اللّه‏ عليه و آله) واقع مى‏شود و آنچنان كه پيامبر و امام (عليهم السّلام) در احكام و شريعت و طريقت و حقيقت و فيوضات ظاهرى و معنوى از خدا استفاده مى‏كنند، او هم استفاده مى‏كند.

خلاصه در اين مسأله و بطلان آن مطلب، مقدارى بحث شد ولى ضمنا

 

معنويّت مجلس از بين رفت. ايشان هم ساكت شدند، ما اجازه‏ى مرخّصى گرفتيم و از مسافرخانه بيرون آمديم.

آن روز، روز دوشنبه بود و تا روز جمعه، ديگر آن مرحوم را نديدم ولى قبل از ظهر جمعه‏ى همان هفته او را در صحن نو حرم مطهّر حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) ديدم كه وارد حرم مى‏شد، من هم از حرم خارج مى‏شدم او به من با لهجه‏ى تركى شيرينى (كه تركان فارسى گو، بخشندگان عمرند) گفت:

ها، چرا ديگر پيش ما نيامدى؟

من اشاره به قبر مقدّس حضرت على بن موسى الرّضا (عليه السّلام) كردم و گفتم: اوّلاً مى‏دانستم بايد كجا بروم و بعد هم شما آن روز همين را اصرار داشتيد كه به كسى جز اهل بيت عصمت (عليهم السّلام) متوسّل نشويم.

گفت: ها، قربانت، من نمى‏گويم بيا من قطب براى تو باشم و تو مريد من باش، من مى‏گويم:

«بيا سوته دلان گرد هم آئيم»

(اين فرد شعر «بابا طاهر» را در خواندن كشيد و آنچنان با سوز و گداز و اشك و آه ادا كرد كه مرا منقلب نمود.) و گفت:

عزيزم مى‏گويم: بيا با هم رفيق باشيم، بيا با هم بنشينيم و در فراق امام زمانمان گريه كنيم، آنها كه آن روز با تو بودند رفيق تو نبودند لذا اين پيشنهاد را در آن روز به تو نكردم.

 

بالاخره آن روز مقدارى با هم حرف زديم كه يكى از سؤالات من اين بود:

چرا من امام زمان (عليه السّلام) را نمى‏بينم؟

ايشان فرمودند: هنوز سن تو كم است.

گفتم: اگر به لياقت ما باشد هيچ كس حتّى سلمان فارسى هم لياقت تشرّف به خدمت آن حضرت را ندارد ولى اگر به لطف آن حضرت باشد حتّى مى‏تواند به سنگى هم اين ارزش را عنايت بفرمايد.

او از اين جمله‏ى من خيلى خوشش آمد و گفت: درست است شما فردا شب در حرم مطهّر حضرت رضا (عليه السّلام) موقع مغرب آماده باش انشاءاللّه‏ فرجى برايت خواهد شد.

من آن شب را در حرم مطهّر بودم، حال خوشى داشتم ولى چون گمان مى‏كردم كه شايد خدمت امام زمان (عليه السّلام) برسم و موفّق نشده‏ام، متأثّر بودم تا آنكه براى شام خوردن به منزل مى‏رفتم، در بين راه از كوچه‏ى تاريكى مى‏گذشتم، سيّدى كه در آن تاريكى تمام مشخّصات لباس و حتّى سبزى عمّامه‏اش ظاهر بود را از دور مى‏ديدم كه مى‏آيد. وقتى نزديك من آمد او ابتدائا به من سلام كرد، من جواب دادم و از اين برخورد فوق العادّه در فكر فرو رفتم كه آيا اين آقا با اين خصوصيّات كه بود؟

با همين شكّ و ترديد به مسافرخانه برگشتم، به مجرّدى كه ايشان چشمش به من افتاد و من هنوز ننشسته بودم و سخنى نگفته بودم، رو به من كرد و گفت: الحمدللّه موفّق شدى ولى شكّ دارى.

و بعد ديوان حافظ كه در جلويش بود برداشت و باز كرد و گفت: من

نمى‏گويم ولى حافظ، تو حقيقت را بگو، ديدم اين اشعار را از آن ديوان مى‏خواند:

 


گوهر مخزن اسرار همان است كه بود

حقّه مِهر بدان مُهر و نشان است كه بود


 

از صبا پرس كه ما را همه شب تا دَمِ صبح

بوى زلف تو همان مونس جانست كه بود


 

طالب لعل و گهر نيست، وگرنه خورشيد

همچنان در عمل معدن و كانست كه بود


 

رنگ خونِ دل ما را كه نهان مى‏دارى

همچنان در لب لعل تو عيانست كه بود


 

عاشقان زمره‏ى ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار، همانست كه بود


 

كشته‏ى غمزه‏ى خود را به زيارت درياب

زآنكه بيچاره همان دل نگرانست كه بود


 

زلف هندوى تو گفتم كه دگر ره نزند

سالها رفت و بدان سيرت و سانست كه بود


 

حافظا باز نما قصّه‏ى خونابه‏ى چشم

كه در اين چشمه همان آب روانست كه بود


    حالم تغيير كرد و دانستم كه اين مرد بزرگ علاوه بر آنكه از حال و نيّتم اطّلاع دارد ارتباط خاصّى هم با خاندان عصمت (عليهم السّلام) دارد؛ لذا به عنوان رفاقت و يا به عنوان استاد، ايشان را انتخاب كردم. و چهار سال با او بودم،

 

 

خود را از نظر روحى تحت نظر و حمايت ايشان مى‏ديدم. او مرا به طور كامل تحت تربيت گرفت و مسائلى را به من تعليم داد و مرا راهنمائى كرد. و خداى تعالى براى آنكه مرا به راه و روش او مطمئن كند خوابها و پيشامدهائى به من ارائه داد كه مِنجمله، اينها است.

در همان اوائلى كه با ايشان آشنا شده بودم، در عالم رؤيا ديدم كه سر كوه تيزى كه از دو طرف پرتگاه است ولى راه مستقيمى است به طرف خورشيد مى‏روم و گاهى مى‏خواهد پايم بلغزد و به ته درّه پرت شوم ولى مى‏بينم حاج ملاّ آقاجان از پشت سرم مى‏آيد و نمى‏گذارد پرت شوم، مرا مى‏گيرد و باز در صراط مستقيم قرارم مى‏دهد.

يكى از علما در همان موقع مى‏گفت: «در خواب مى‏ديدم كه من و تو در خيمه‏اى نشسته‏ايم و مردم دور خيمه اجتماع كرده‏اند و مى‏گويند: امام زمان (عليه السّلام) در اين خيمه است. تو از خيمه خارج شدى و به مردم گفتى: مردم، من امام زمان نيستم بلكه اخيرا با يكى از دوستان امام زمان (عليه السّلام) رفيق شده‏ام (كه منظور حاج ملاّ آقاجان بود).

تا اينجا كه طبعا مجبور بودم يك مقدار از شرح حال خودم را ضميمه كنم به اين علّت بود كه سبب آشنائى و ارادتم را به ايشان شرح داده باشم و شايد گاهى باز هم در ضمن كتاب لازم باشد اين گونه مطالب را بازگو كنم؛ ولى خدايم گواه است كه منظورم تعريف خودم نبوده و مقصد و هدفم، همان حكايات آموزنده‏اى است كه از ايشان به ياد دارم و مى‏خواهم براى شما بنويسم لذا از اينجا شروع مى‏كنم.

 

«ذوق و سليقه‏ى او»

 

سليقه‏ى حاج ملاّ آقاجان اين بود كه تنها وسيله‏اى كه انسان را سريعتر به مقاصد معنوى و ترقّيات روحى مى‏رساند توسّل به خاندان عصمت (عليهم السّلام) به معنى عام آن و تكميل محبّت و ولايت آنها در دل است.

او مى‏گفت: بعد از واجبات، بهتر از هر چيز، زيارت امامان و بلكه امامزاده‏ها و احترام به سادات و اظهار عشق و علاقه‏ى به آنها است.

شغل خودش روضه خوانى بود ولى نه به عنوان آنكه آن را به عنوان شغل مادّى انتخاب كرده باشد، بلكه حتّى اگر چند نفر در يك محل جمع مى‏شدند او يك مقدار از فضائل اهل بيت (عليهم السّلام) سخن مى‏گفت و بعد روضه مى‏خواند و اشكى مى‏گرفت.

هيچ كجا براى روضه خواندن، از كسى تقاضاى پول نمى‏كرد مگر جائى كه مصالح اهمّى را در نظر گرفته بود.

آن زمانها من فلسفه‏ى اين عمل، يعنى اهميّت روضه خواندن را نمى‏دانستم بعدها كه بيشتر به اخبار و روايات و برنامه‏هاى پيشوايان دين دقيق شدم و از تجربيّاتى كه خودم به دست آوردم، ديدم حقّ با او بوده، اين عمل جزو خواسته‏هاى خاندان عصمت و طهارت (عليهم السّلام) است. و چون جمعى نديدند حقيقت را و يا نخواستند ببينند، ره افسانه زدند.

خوشا به حال كسانى كه دانستند و ديدند و دنيا و آخرت خود را از اين راه تأمين كردند.

 

چند روايت در تأييد اين برنامه:

1 ـ روايات متعدّده‏ى صحيحه‏اى از حضرت على بـن موسى الرّضا (عليه السّلام) نقل شده كه فرمود:

«كسى كه به ياد مصيبتهاى ما بيفتد و بر ما و بر آنچه نسبت به ما انجام شده گريه كند، در درجه‏ى ما روز قيامت با ما است. و كسى كه به ياد مصيبتهاى ما بر ما گريه كند و بگرياند، ديده‏اش روزى كه چشمها گريان است گريان نخواهد بود. و كسى كه بنشيند در مجلسى كه معارف و فضائل ما گفته مى‏شود و امر ما احيا گردد، روزى كه دلها مرده است، قلب او نمى‏ميرد».

2 ـ امام صادق (عليه السّلام) به فضيل فرمود: «با يكديگر مى‏نشينيد و حديث مى‏گوئيد؟

گفت: بله قربانت گردم.

فرمود:

من اين مجالس را دوست مى‏دارم، زنده نگه داريد امر و مطالب ما را، اى فضيل! خدا رحمت كند كسى را كه زنده نگه دارد امر ما را. اى فضيل! كسى كه ياد كند ما را، يا ما را نزد او ياد كنند و از چشمش در مصيبت ما به مقدار بال مگسى اشك بيايد خدا گناهان او را مى‏بخشد و او را پاك

 

مى‏كند ولو آنكه از كف دريا هم بيشتر گناه داشته باشد».

 

و بالاخره در كتب احاديث از اين قبيل روايات فراوان است حتّى مرحوم شيخ جعفر شوشترى در كتاب «خصائص الحسينيّه» (عليه السّلام) از روايات زيادى استفاده كرده و مى‏خواهد بگويد كه راه نجات منحصر به آنچه مضمون اين روايات است مى‏باشد.

ضمنا كسانى كه دوستدار مطالب اين كتاب‏اند حتما آن قدر عاقل هستند كه معنى اين روايات را بدانند. «و خيلى بعيد است كه خواننده‏ى اين كتاب يك فرد نادانى باشد كه آن قدر درك نداشته باشد كه نداند گناهانى كه در اين روايات وعده داده شده كه بخشيده مى‏شود، حقّ‏النّاس و ترك واجباتى كه قابل جبران است، نمى‏باشد».

 

 

«اعتقاد او راجع به كمالات انسانى»

 

او اعتقاد داشت كه انسان هيچ گاه در كمالات متوقّف نمى‏شود و چون روح او بى‏نهايت باقى است بايد بى‏نهايت هم كمالات داشته باشد. در اثر عبادت و مخالفت با نفس، آئينه‏ى تمام‏نماى صفات و اسماى پروردگار مى‏شود. چشم و گوش او مظهر خداى سميع و بصير مى‏گردد. آن وقت زبان او به سخن خداى كريم متكلّم است.

دوستى مى‏گفت: روزى در شهر رى (حضرت عبدالعظيم (عليه السلام)) ما جمعى بوديم كه در خدمت مرحوم حاج ملاّ آقاجان قصد داشتيم گوشه‏ى خلوتى را انتخاب كنيم و از محضر او استفاده نمائيم پس از تحقيق، حرم حضرت امامزاده طاهر كه در گوشه‏ى صحن حضرت عبدالعظيم (عليه السّلام) است انتخاب نموديم، او نشسته بود و ما هم دور او نشسته بوديم، براى ما از كلمات حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) درباره‏ى كيفيّت ترقّيات روح و عقل سخن مى‏گفت، من حالم منقلب شده بود سرم را روى زانويم گذاشته بودم و قطعا به خواب نرفته بودم ولى در عين حال ديدم حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) در كنار حرم ايستاده‏اند و آنچه حاج ملاّ آقاجان براى ما مى‏گويد آن حضرت به او تلقين مى‏فرمايد. وقتى سرم را برداشتم حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) را نديدم ولى مى‏ديدم كه حاج ملاّ آقاجان به همان محلّى كه امام ايستاده بودند نگاه مى‏كند و براى ما حرف مى‏زند.

دوباره سرم را روى زانويم گذاشتم باز هم امام (عليه السّلام) را ديدم كه به حاج ملاّ آقاجان مطالب را تلقين مى‏كنند و او همان كلمات را مى‏گويد. اين موضوع چند مرتبه تكرار شد وقتى مجلس تمام شد و از حرم امامزاده بيرون رفتيم خواستم مشاهده‏ى خود را به حاج ملاّ آقاجان بگويم ديدم قبل از آنكه من حرف بزنم اين شعر را خواند:

در پس آينه طوطى صفتم داشته است

آنچه استاد ازل گفت بگو مى‏گويم

 

« سرگذشتي در كربلا »

 

روز بيستم رجب در كربلا وقتى طبق معمول براى صبحانه به مسافرخانه آمدم، ديدم ايشان از روزهاى ديگر خوشحال‏تر است. در اين مواقع معمولاً ما از حاج ملاّ آقاجان سؤال مى‏كرديم خبر خوشى داريد كه اين گونه بشّاش هستيد؟ و ايشان جواب مى‏داد. اين بار هم اين سؤال را كرديم.

فرمود:

 

بله آقايم به من اجازه فرموده‏اند كه در كربلا در خدمتشان بمانم.

گفتم: اتّفاقا من هم از حوزه‏ى نجف خوشم آمده، براى تحصيل خواهم ماند، منتهى شما اينجا باشيد من هم در نجف هستم و همديگر را هر هفته  ملاقات خواهيم كرد.

تبسّمى نمود و گفت:

نه، من امروز عصر از دنيا مى‏روم و محلّ دفن من كربلا خواهد بود و اين ماندن، مثل ماندن تو در نجف نيست كه هر هفته همديگر را ملاقات كنيم.

مرحوم حاج ملاّ آقاجان وقتى با قاطعيّت سخن مى‏گفت حساب داشت. لذا من خيلى ناراحت شدم، از طرفى علاقه‏ى شديدى به او داشتم و از طرف ديگر بايد بدون او از عراق به ايران برگردم. و به علاوه معلوم است اين خبر تأثّرآور چه تأثيرى در انسان دارد.

لذا بغض گلويم را گرفت و از جا برخاستم و گفتم: اگر من سيّد باشم نمى‏گذارم تو در كربلا بمانى. و يكسره به حرم مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) رفتم، آن قدر گريه كردم و طول عمر او را از خدا خواستم كه يك وقت ديدم صداى اذان ظهر بلند شده و قلبم مطمئن است كه حاجتم برآورده گرديده است.

به مسافرخانه برگشتم، حاج ملاّ آقاجان در گوشه‏ى اتاق با حال حزن نشسته بود، پس از جواب سلام، به من گفت:

اى سيّد! كار خودت را كردى، يك سال ديگر بايد در

اين محبس پر درد و الم دنيا با اين اعمال شاقّه، دور از مواليانم به خاطر تو بمانم چرا اين كار را كردى؟! بعد هم در زنجان دفن شوم نه كربلا.

خلاصه او خيلى ناراحت بود و من كه به حاجتم رسيده بودم، خوشحال شدم.

آرى اولياء خدا ارتباطشان به قدرى عجيب است كه سال ديگر در عصر روز بيستم رجب قبلاً به يكى از رفقا كه همراهش بود در حال صحّت و سلامت گفته بود من امروز عصر رفتنى هستم و مرگ به سراغم خواهد آمد و خلاصه همان روزى كه در كربلا بنا بود از دنيا برود، يعنى عصر بيستم رجب در سال قبل، در سال بعد همان عصر بيستم رجب، با عارضه‏ى سكته‏ى قلبى از دنيا رفت، رحمه‏اللّه‏ عليه.

به هر حال در آن سفر بعد از آن جريان چند روزى در كربلا مانديم و بعد به سامرّاء مشرّف شديم.

حاج ملاّ آقاجان در سامرّاء نشاط مخصوصى داشت مى‏گفت: اينجا خانه‏ى مولايم حضرت صاحب الامر (روحى فداه) است. اينجا جائى است كه بايد چشممان به جمال مولا صاحب الامر (عليه السّلام) روشن گردد.

خلاصه چند روزى در سامرّاء مانديم و حال خوبى داشتيم.

 

« رحلت معظم له »

 

 

 

(برگرديم به بقيّه‏ى شرح زندگى).

گفتيم دو ماه بعد از مسافرت از عراق به زنجان رفته بودم و اين جريان كه تتمّه‏اش منجر به بعد از فوت آن مرحوم شد اتّفاق افتاد.

خلاصه چند روزى در زنجان ماندم و نمى‏دانستم كه اين آخرين ديدار من از او خواهد بود، از ايشان اجازه‏ى مسافرت به نجف و عراق را گرفتم و پس از چند روز به عراق حركت كردم. تقريبا هر هفته از معظّم‏له نامه‏اى مى‏رسيد و برنامه‏ى كار و درس و زندگى مرا تنظيم مى‏كرد، تا آنكه يك روز سيل تلگرافات تسليت به طرف من سرازير شد. دوستان، فوت او را اعلام مى‏كردند؛ زيرا اكثر دوستان ايشان مى‏دانستند كه حاج ملاّ آقاجان رفيقى صميمى‏تر از من ندارد، من مثل فرزند براى او بودم.

من متوجّه شدم كه در همان روز بيستم رجب به كسالت سكته قلبى از دنيا رفته و يك سال، حتّى بدون يك ساعت تقديم و تأخير، درست در همان روز و همان ساعت كه در سال قبل بنا بود در كربلا دار فانى را وداع كند در

سال بعد در زنجان فوت مى‏كند كه چقدر فوت آن مرحوم اثر عجيبى در من گذاشت. من در كوچه و بازار نجف راه مى‏رفتم و گريه مى‏كردم و نمى‏توانستم بعد از او راحت باشم تا آنكه روز جمعه بعد از فوت آن مرحوم، در منزل براى آن استاد فاتحه‏اى اعلام كرده بوديم، علما و فضلاى نجف به فاتحه‏ى او مى‏آمدند تا آنكه اتّفاقا آقاى «حاج سيّد مرتضى واعظى سبزوارى»، يكى از علماى محترم مشهد مقدّس كه سالها با مرحوم حاج ملاّ آقاجان رفيق صميمى بود و مدّتى در كربلا ساكن شده بود و هر وقت به نجف مى‏آمد، به منزل ما وارد مى‏شد، از در وارد گرديد، نشست و گفت: براى كه فاتحه گرفته‏ايد؟

گفتم: با كمال تأسّف از ايران خبر رسيده كه رفيقتان آقاى حاج ملاّ آقاجان فوت شده و فاتحه را براى ايشان گرفته‏ايم.

گفت: دروغ است ديشب كه شب جمعه بود من او را در صحن مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) ديدم و مدّتى با او صحبت كردم.

گفتم: حتما اشتباه مى‏كنيد؛ زيرا اين تلگرافات از نزديكان ايشان رسيده و قطعا ايشان فوت شده‏اند.

قبول نكرد، در اين بين كه ما به حال ترديد با مسأله روبرو شده بوديم، يكى از دوستان آن مرحوم كه شاگرد ايشان هم بود و از ايران مى‏آمد وارد مجلس شد، بدون آنكه از گفتگوى ما خبر داشته باشد، گفت: ديشب در كربلا بودم وقتى از صحن مطهّر حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) بيرون مى‏آمدم با كمال تعجّب ديدم حاج ملاّ آقاجان وارد صحن مى‏شود! با آنكه من وقتى در ايران بودم او فوت شده بود، ديشب وقتى به او رسيدم خواستم او را در بغل بگيرم و با او معانقه كنم، مثل نسيمى معطّر از من عبور كرد و ديگر ناپديد شد.

آقاى حاج سيّد مرتضى واعظى از او سؤال كرد: اين جريان در چه ساعتى بود؟

وقتى ساعت ملاقاتش را گفت، ايشان فرمودند: آرى من هم در همان ساعت او را در صحن حضرت سيّدالشّهداء (عليه السّلام) ديدم.

سپس خودش گفت: عجيب، ممكن است روح آن مرد بزرگ بوده است كه من او را مى‏ديده‏ام. آن مرحوم مى‏گفت: همين امشب آمده‏ام و مى‏خواهم زيارت دوره بكنم و برگردم؛ زيرا خانه‏ى جديدى در زنجان گرفته‏ام، بايد زود برگردم. وقتى هم از من جدا شد زود رفت كه حتّى من پشت سر او را نديدم.

بعد بحثهاى زيادى درباره‏ى اين مسأله پيش آمد كه خلاصه‏اش اين بود: ممكن است ارواح قوى بتوانند خود را پس از مرگ عينا مثل زمان زندگيشان در دنيا براى ديگران ظاهر كنند.


 

 


 

 


 

نوشته شده توسط سید رضا ابطحی در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 2:43 موضوع پنجاه و یکمین سالگرد ارتحال مرحوم حاج ملا آقاجان | لينک ثابت