خدمت همه دوستان و سروران گرامی سالروز مبعث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را تبریک و تهنیت عرض میکنم .

 

 

به همین مناسبت در عصر روز جمعه ۲۶ رجب ۱۴۲۸ و چند ساعتی که به شب سالروز مبعث رسول اکرم صلی الله علیه و آله باقی مانده بود عکسی را از پدر بزرگوارم گرفتم که آنرا در فوق مشاهده می کنید .

 

و نیز به همین مناسبت قسمتی از کتاب رسول اکرم صلی الله علیه وآله تحت عنوان بعثت خاتم الانبیاء را برای شما دوستان در اینجا قرار می دهم و امیدوارم مورد توجه قرار گیرد . 

 

«بعثت خاتم انبياء»

 

   در جهان و در عوالم بالا و بلكه در كلّ خلقت، حادثه و خبرى بزرگتر از مبعوث شدن «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به رسالت نبوده و نخواهد بود.

   «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سر كوه حرا در سرزمين «ابطح» خوابيده بود و «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام طرف راست او و «جعفر بن ابيطالب» طرف چپ او و «حمزة بن عبدالمطلب» پائين پاى او همه خوابيده بودند.

   «حمزه» و «جعفر» نمى‏دانستند چه حادثه‏اى در خصوص «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اتّفاق مى‏افتد.

   حضرت جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل از جانب پروردگار نازل شدند.

   و چون حضرت جبرئيل معرفتش به «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام بيشتر بود از آن دو ملك ديگر مقرّبتر بوده و عظمتش بيشتر بود.

   لذا او جلو رفت و بازوى حضرت «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را گرفت و گفت: بخوان. «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: چه بخوانم؟ از كجا شروع كنم؟ جبرئيل آغوش محبّت را باز كرد و آن حضرت را در بغل گرفت و سه مرتبه فشار داد و عرض كرد: بخوان. به نام پروردگارت بخوان. به نام آن خدائى كه خلق كرد، خلق كرد انسان را از خون بسته، بخوان و بدان كه خدايت اكرام كننده و كرم كننده است. آن خدائى كه بوسيله‏ى قلم تعليم داده و به انسان آنچه را كه نمى‏دانسته ياد داده است. «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ(1) خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ (2) اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاَْكْرَمُ (3) اَلَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ(5)».

  «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله همان گونه كه خداى تعالى مى‏خواست با كمال آرامش و بدون اضطراب اين آيات را خواند و از همينجا بعثت «خاتم انبياء» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آغاز شد، او به عنوان پيامبر رحمت، پيامبر خاتم، پيامبر جنّ و انس، به جهان هستى معرّفى شد. «رسول خدا» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سر به سجده گذاشت و شكر خداى تعالى را كرد سپس آن حضرت از كوه حَرا پائين آمد. در و ديوار و درخت و گياه به زبان فصيح به او مى‏گفتند: «السّلام عليك يا رسول اللّه» و آنچنان عظمت و هيبتى پيدا كرده بود كه كسى نمى‏توانست به او خيره شود.

   كلماتى از قرآن آورده بود كه اگر جنّ و انس پشت به پشت هم مى‏دادند نمى‏توانستند مثل و مانند آن را بياورند.

   در اينجا چند مقدّمه براى بيان حقائقى لازم است تذكّر داده شود:

   يك ـ بدون ترديد «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درس نخوانده بود و از كسى چيزى ياد نگرفته بود. زيرا او به تمام معنى چه در سفر و چه در حضر زيرنظر دقيق مردم مكّه بوده و از حالات و افعال او همه مطّلع بوده‏اند.

   و چون در مكّه دانشمندى وجود نداشته و مردم مكّه دوران نادانى و جاهليّت را مى‏گذرانده‏اند و «على»  عليه‏السلام در نهج البلاغه فرموده: «و لم يكن احد من العرب يقرأ كتابا» از مردم مكّه افواها هم چيزى ياد نگرفته بود. و در مسافرتها اقوام و خويشاوندانش با او بودند و هيچگاه تنها به سفر نرفته بود تا گفته شود كه از اهل ممالك ديگر چيزى ياد گرفته است. و شهر و قريه‏ى عالم‏نشينى در اطراف مكّه نبوده كه او بتواند تنها به آنجا برود و از استادى در آنجا استفاده كند اقوام او و بزرگان مكّه اكثرا با او دشمن بودند تا جائى كه او مجبور شد به مدينه هجرت كند. بنابراين به هيچ وجه ممكن نبوده كه «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درس خوانده باشد و دشمنان نفهميده باشند و مكرّر بوسيله‏ى سخنان پروردگار و آيات قرآن اعلام درس نخواندن «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏شد. و اگر او درس خوانده بود مردم مكّه بخصوص اقوام نزديكش او را با همين حربه مى‏كوبيدند و نمى‏گذاشتند او به اهداف عاليه‏اش برسد پس او درس نخوانده و از كسى چيزى ياد نگرفته است.

 

   (شرح استدلالى مطالب فوق در كتاب «دو مقاله» و «مقدّمه‏ى تفسير قرآن» بيان شده است).

   دوّم ـ دانشمندان اسلامى براى وحى معانى زيادى گفته‏اند كه جامع‏ترين آنها اين است:

   وحى ارتباط مخصوصى است كه خداى تعالى به منظور مصالحى با مخلوق خود برقرار مى‏كند و اين ارتباط بر خلاف الهام جنبه‏ى عمومى نداشته و حتّى كسى نمى‏تواند با رياضت و تزكيه‏ى نفس و عبادت زياد به اين مقام برسد.

   بلكه خداى تعالى بعضى از بندگانش را براى القاء وحى انتخاب مى‏كند. چنانكه مى‏فرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِه اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِه رَصَدا لِيَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ اَحْصى كُلَّ شَىْ‏ءٍ عَدَدًا».

  يعنى او تنها داننده‏ى غيب است پس كسى را به غيب خود مسلّط نمى‏كند مگر كسى را كه پسندد از پيامبر كه در اين صورت از پس و پيش او مراقبت مى‏كند تا محقّقا پيامهاى خداى خودش را برساند در حالى كه به آنچه پيش ايشان است احاطه نموده و عدد هر چيز را شمرده است.

   وحى قطع‏آور است كه هر مقدار كار مشكل و خلاف عادت و طبيعت باشد انسان را ملزم مى‏كند كه انجام دهد مانند ذبح اسماعيل و القاء مادر موسى فرزندش را در دريا.

   وحى مخصوص پيامبران نبوده بلكه گاهى به ديگران وحى مى‏شده چنانكه به مادر موسى وحى شد كه خدا مى‏فرمايد: «وَ اَوْحَيْنا اِلى اُمِّ مُوسى اَنْ اَرْضِعيهِ».

  يعنى وحى كرديم به مادر موسى كه فرزندت را شير بده.

   وحى براى همه‏ى پيامبران هست و پيامبرى نمى‏شود كه به او وحى نرسد.

   چنانكه خداى تعالى مى‏فرمايد: «اِنّا اَوْحَيْنا اِلَيْكَ كَما اَوْحَيْنا اِلى نُوحٍ وَالنَّبِيّينَ مِنْ بَعْدِه».

  ما وحى كرديم به تو همچنان كه وحى نموديم به نوح و پيامبران بعد از او.

   وحى و يا اين ارتباط مخصوص ممكن است به انحاء مختلف با بشر برقرار شود، گاهى با شنيدن صدا و گاهى در عالم رؤيا و گاهى بوسيله‏ى ملك و گاهى هم بدون همه‏ى اينها است.

   و ضمنا بدون ترديد كسى حقيقت وحى را نمى‏داند مگر آنكه به او وحى شده باشد.

   سوّم ـ بدون ترديد «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معصوم بوده و هيچ گونه خطا و اشتباه و سهو و نسيانى نداشته زيرا قرآنى كه معجزه است و قطعا از جانب خداى تعالى نازل شده نمى‏تواند بر خلاف واقع سخنى بگويد و حال آنكه مى‏گويد: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى (3) اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»(4).

  و علاوه خدائى كه او را براى رهبرى فكرى مردم قرار داده و قدرت دارد كه او را از خطا و سهو و نسيان نگه دارد تا مردم به او اعتماد كنند و حجّتى براى ترك اطاعت از او را نداشته باشند چگونه ممكن است كه پروردگار متعال اين كار را نكند و او را از خطا و اشتباه و سهو و نسيان حفظ ننمايد.

   چهارم ـ طبق آنچه در كتب مفصّله گفته شده و من در بعضى از كتابهايم نوشته‏ام حق اين است كه نبوّت چهار مرتبه دارد:

   مرتبه‏ى اوّل آن نبوّت است و بهترين معنى براى نبوّت در اين مرتبه اين است كه بگوئيم نبى به معنى مفعولى باشد و تنها خبرهاى غيبى و دينى به او داده مى‏شود ولى او هنوز مأمور به بيان آن اخبار نيست چنانكه «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «كنت نبى و آدم بين الماء والطّين» و صاحب «مجمع‏البيان» ذيل آيه‏ى 52 سوره‏ى حج فرموده: رسول و نبى اعم و اخص مطلق است. بنابراين هر رسولى نبى است ولى لازم نيست كه هر نبى، رسول باشد.

   مرتبه‏ى دوّم، رسالت است يعنى وقتى به نبى دستور داده شد كه اطّلاعات خود و اخبار غيبى را به مردم برساند رتبه‏اش بالا رفته و به مرتبه‏ى رسالت رسيده و مبعوث بر مردم از طرف پروردگار گرديده است. در كتاب «معانى الاخبار» آمده كه: ابوذر از «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سؤال كرد كه: تعداد انبياء چند نفرند؟ فرمود: صد و بيست و چهار هزار نفر. عرض كرد: مرسلين آنها چند نفرند؟ فرمود: صد و سيزده نفر.

   مرتبه‏ى سوّم، اولوالعزم يعنى پيامبرانى كه داراى استقامت و عزم راسخى بودند كه قرآن فرموده: «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» كه هر چه اين عزم و تصميم قويتر و تزلزل آنها كمتر باشد رتبه و عظمتشان بالاتر و بيشتر است تا آنكه در ميان انبياء پنج نفر در اين خصوص گوى سبقت را از ديگران ربوده و بطور كلّى صاحب عزم راسخ شده‏اند كه اينها علاوه بر آنكه نبى و رسول‏اند اولوالعزم هم هستند و خداى تعالى آنها را بر سائر انبياء فضيلت داده كه «امام صادق»  عليه‏السلام فرمود: «انّ اللّه فضل اولى‏العزم من الرسل بالعلم على الانبياء».

  يعنى خداى تعالى پيامبران اولوالعزم را بر سائر پيامبران در علم و دانش فضيلت داده است و اينها پنج نفرند: حضرت «نوح»  عليه‏السلام  و حضرت «ابراهيم»  عليه‏السلام و حضرت «موسى»  عليه‏السلام و حضرت «عيسى»  عليه‏السلام و حضرت «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله .

   حضرت «رضا»  عليه‏السلام فرمود: اولوالعزم را از اين جهت اولوالعزم مى‏گويند كه او صاحب دين و قوانين دينى است. توضيح آنكه هر پيامبرى بعد از نوح تا زمان حضرت ابراهيم بايد مروّج دين نوح و پيرو كتاب او باشد و بعد از حضرت ابراهيم هر پيامبرى كه مى‏آيد تا زمان حضرت موسى بايد پيرو دين ابراهيم و كتاب او باشد و بعد از او هر پيامبرى كه مى‏آيد بايد پيرو دين موسى تا زمان حضرت عيسى بوده باشد و بعد از آن هر پيامبرى كه مى‏آيد تا زمان بعثت «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بايد پيرو حضرت عيسى باشد اين پنج نفر اولوالعزم‏اند.

  پيامبر اولوالعزم دينش جهانى است و بر شرق و غرب عالم تا بعثت اولوالعزم ديگر دين او حاكم است.

  پيامبر اولوالعزم داراى كتاب است. و بايد تمام مردم جهان از دين و كتاب او پيروى كنند.

   مرتبه‏ى چهارم خاتميّت يعنى چون حضرت «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله همه‏ى قوانين و معارف و حقايقى كه بشر تا روز قيامت به آن نيازمند بوده آورده است و خداى تعالى آن قوانين را حفظ مى‏كند و از هرگونه تحريف و انحراف نگه مى‏دارد بنابراين ديگر نيازى به آمدن پيامبرى بعد از او نمى‏باشد. لذا او پايان‏دهنده‏ى پيامبران است.

   حالا كه اين چهار مقدّمه را دانستيد بر مى‏گرديم به نقل تاريخ «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله .

   بالاخره «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وقتى مطالبش را با «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام در ميان گذاشت آن حضرت فورا ايمان خود را اظهار كرد پس از آن ابتداء به خانه‏ى خديجه آمد. حضرت خديجه وقتى چشمش به «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله افتاد و ديد نور عظيمى از چهره‏ى آن حضرت هويدا است عرض كرد: اين چه نورى است كه در تو مشاهده مى‏كنم؟ فرمود: اين نور نبوّت است بگو: «لااله‏الاّ اللّه و محمّد رسول اللّه» خديجه شهادتين را گفت و عرض كرد كه: من سالها است انتظار اين لحظه را دارم و چون كار بزرگى به آن حضرت محوّل شده بود مانند خستگان از نظر بدنى نياز به استراحت داشت لذا فرمود: مرا به ردائى بپوشانيد تا من قدرى استراحت كنم. حضرت خديجه او را پوشانيد و او استراحت كرد.

 

   ولى چيزى نگذشت كه خداى تعالى به او فرمود: «يا اَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ (1) قُمْ فَاَنْذِرْ (2) وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ»(3) يعنى اى ردا به خود پيچيده برخيز و مردم را از نتائج اعمال بدشان بترسان. و پروردگارت را بزرگ معرّفى كن و تكبير بگو. حضرت «خاتم انبياء» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از جا برخاست و انگشتان خود را به گوش گذاشت و با صداى هر چه بلندتر فرياد زد: «اللّه اكبر» «اللّه اكبر» صداى آن حضرت به گوش همه رسيد. حضرت خديجه وقتى اين مناظر حيرت‏انگيز را مشاهده كرد از شوهرش اجازه گرفت و فورا به نزد پسرعمويش «ورقة بن نوفل» رفت و جريان را به او گفت. «ورقه» گفت: اگر راست بگوئى ناموس اكبر بر او نازل شده آنچنان كه بر حضرت موسى نازل شد و او پيامبر اين مردم است.

   و وقتى هم كه در مسجدالحرام ورقة «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را ديد به آن حضرت عرض كرد: به خدا قسم كه تو پيامبر اين امّتى اى كاش من زنده باشم و تو را يارى كنم ولى او پس از چند روز از دنيا رفت و «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بعد از مرگ او فرمود: من او را در بهشت مى‏بينم كه لباس سبزى پوشيده است او به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد.

   فرداى آن روز در غار حراء جبرئيل باز به آن حضرت نازل شد و دستور نماز را براى پيامبر آورده بود. كه آن حضرت نماز ظهر را با حضرت «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام خواند و سپس به خانه رفت و نماز عصر را با حضرت «خديجه» و «على»  عليه‏السلام به جماعت خواندند.

   حضرت «ابوطالب» و حضرت «جعفر بن ابيطالب» نيز از آنها متابعت نمودند. بنابراين در ميان مردان حضرت «على»  عليه‏السلام و در ميان زنان حضرت خديجه اوّل كسانى بودند كه به صورت ظاهر به «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ايمان آورده بودند و «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام از عوالم قبل داراى اين ايمان بوده است.

   «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سه سال در پنهانى و مخفى مردم را به اسلام دعوت مى‏فرمود. كه در اين مدّت جمعى كه نامشان در كتب مفصّله ذكر شده به آن حضرت مخفيانه ايمان آوردند.

   پس از سه سال اين آيه نازل شد:

   «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ» يعنى آنچه به تو امر شده و از جانب پروردگار نازل گرديد آشكار كن و به همه بگو و از كفّار و مشركين دورى كن.

   بر اين اساس به «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دستور داده شد كه رسالت خود را علنى كند و مردم را به دين اسلام علنا دعوت نمايد. لذا حضرت «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به كوه صفا رفت و قبائل قريش را يك‏يك اسم برد و فرياد زد: «يا صباحاه».

   مردم مكّه وقتى صداى آن حضرت را شنيدند فكر كردند فاجعه‏اى رخ داده لذا همه جمع شدند و گفتند: چه شده؟ «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اگر من به شما بگويم در پشت اين كوه لشگرى جمع شده و مى‏خواهند به شما شبيخون بزنند و اموال شما را غارت كنند از من قبول مى‏كنيد يا مرا دروغگو مى‏دانيد؟

   همه گفتند: ما از تو جز راستى چيزى نشنيده‏ايم چرا تو را دروغگو بدانيم.

   آن حضرت فرمود: من شما را از عذاب الهى كه در انتظارتان هست مى‏ترسانم.

   منظور آن حضرت اين بود كه از اين رسومات غلط و از پرستيدن بتها دست بكشيد والاّ خداى تعالى پس از اين شما را به عذاب اليم مبتلا مى‏كند.

   مردم هر كدام چيزى گفتند. «ابولهب» با آنكه عموى آن حضرت بود گفت: نابود شوى تو ما را بخاطر اين مسأله‏ى بى‏اهميّت با آن داد و فرياد جمع كردى. سپس رو به مردم كرد و گفت: برادرزاده‏ى من ديوانه شده از همه عذر مى‏خواهم به خانه و سر كارتان برگرديد مردم پراكنده شدند. ابولهب سنگى برداشت كه «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را با سنگ بزند خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: « تَبَّتْ يَدا اَبى‏لَهَبٍ وَتَبَّ ...».

  بالاخره بعد از اين جريان خداى تعالى به او وحى كرد كه:

   «وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبينَ». يعنى اى پيامبر خويشاوندان نزديك خود را از عذاب الهى بترسان.

   «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام فرمود: گوشت و نانى بخر تا آبگوشتى تهيّه كنيم و قدح شيرى حاضر كن و بنى عبدالمطلب را به نهار در شعب ابيطالب دعوت كن تا با آنها حرف بزنم.

   فرداى آن روز چهل نفر از فرزندان عبدالمطلب در خانه‏ى ابوطالب جمع شدند. «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام سفره انداخت و غذا را در سفره گذاشت. «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دست به طرف غذا دراز كرد و فرمود: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» غذا با آنكه ابتداء كم به نظر مى‏رسيد ولى همه از آن غذا خوردند و سير شدند و باز هم غذا عينا در جاى خود باقى بود.

 

   ابولهب در شگفت شد و گفت: سحر كردى كه با غذاى كم جمع زيادى را سير نمودى و بهتر اين است كه بنى‏هاشم تو را حبس كنند و نگذارند از خانه بيرون بيائى تا اقوام عرب به جان يكديگر نيافتند و ما را در مقابل مردم قرار ندهى زيرا ما طاقت اين همه مخالفت را نداريم و هيچ كس با اقوام خود اين گونه كه تو عمل مى‏كنى و توقّع دارى عمل نمى‏كند.

   «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن روز حرفى نزد و آن جمع متفرّق شدند و رفتند.

   روز بعد «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام فرمود: ديروز ابولهب نگذاشت كه ما حرف بزنيم و مرا تكذيب كرد ولى باز بايد آنها را دعوت كنيم تا بتوانم رسالت خود را به آنها ابلاغ نمايم.

   حضرت «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام باز براى دوّمين بار آنها را دعوت كرد و به آنها به همان ترتيب غذا داد «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب گمان نمى‏كنم كسى براى اقوام خود بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام آورده باشد. و مى‏دانيد من هيچگاه دروغ نگفته و نمى‏گويم من براى شما سعادت دنيا و آخرت را آورده‏ام يعنى خداى تعالى مرا به عنوان پيامبر براى تمام مردم دنيا مبعوث كرده و به من امر فرموده كه در مرحله‏ى اوّل اقوام و خويشاوندان خود را راهنمائى كنم و شما كه معجزه‏ى مرا در بركت يافتن اين غذا ديديد و از آن غذا خورديد مانند بنى‏اسرائيل كه آنها مائده‏ى آسمانى را خوردند و ايمان نياوردند هر كه از شما بعد از خوردن اين غذا ايمان نياورد خداى تعالى به عذاب سختى او را مبتلا خواهد فرمود و اين را هم بدانيد خداى تعالى براى هر پيامبرى از اقوام و نزديكانش وصى و وارثى قرار داده چنانكه هارون را براى حضرت موسى قرار داد. و هر كس زودتر و بهتر به من ايمان بياورد برادر من و خليفه‏ى من خواهد بود. حالا از ميان شما چه كسى زودتر اين كار را مى‏كند؟ «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام از جا برخاست و گفت: من با شما بيعت مى‏كنم. «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دوباره و سه‏باره مطالب خود را تكرار كرد كسى جز «على»  عليه‏السلام جواب آن حضرت را نداد حضرت «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله «على بن ابيطالب»  عليه‏السلام را جلو خواست و با او بيعت كرد و به او فرمود: تو برادر و خليفه و وارث و وصىّ منى.

   آنها رو به ابوطالب كردند و خنديدند و گفتند: پس از اين تو بايد فرمانبردار پسر خودت باشى و او را مسخره مى‏كردند.

   سپس «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به مسجدالحرام رفت و در حجر اسماعيل ايستاد و با صداى بلند فرياد زد كه اى مردم من شما را به وحدانيّت خدا و رسالت خودم دعوت مى‏كنم و به شما دستور مى‏دهم كه مرا اجابت كنيد و پرستيدن بتها را ترك كنيد تا بر عرب و عجم حكمفرما شويد و در بهشت سلطنت كنيد.

   كفّار قريش او را مسخره كردند و گفتند: اين مرد ديوانه شده و همه با هم متّحد گرديدند كه او را اذيّت كنند. ولى از ترس حضرت ابوطالب كه ايمانش از كوه محكمتر بود نمى‏توانستند به او زياد سخت بگيرند ولى به آن حضرت زخم‏زبان مى‏زدند و او را مسخره مى‏كردند و وقتى دور هم مى‏نشستند و او از مقابل آنها عبور مى‏كرد مى‏گفتند: به اين جوان از آسمان خبر مى‏رسد! خدا با او حرف مى‏زند! و مى‏خنديدند. يك روز «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به آنها فرمود: پدران شما كافر مُردند و به جهنّم رفتند و بتها را به زشتى ياد كرد و بر آنها لعنت فرستاد.

   آنها در كينه‏ى به آن حضرت متّحد شدند لذا مسلمانها نمى‏توانستند در مسجدالحرام نماز بخوانند و در تنهائى به خدا سجده مى‏كردند.

   بالاخره شخصيّتهاى مكّه جمع شدند و نزد ابوطالب رفتند زيرا او مرد بزرگى بود و كسى از او بزرگتر در مكّه نبود و به رسول خدا ايمان آورده بود ولى كسى از ايمانش اطّلاعى نداشت حضرت ابيطالب به آنها اجازه‏ى ملاقات داد آنها وقتى نزد آن حضرت آمدند به او گفتند: برادرزاده‏ات به بتهاى ما توهين مى‏كند اگر گوش به حرف تو مى‏دهد او را مانع شو كه اين كارها را نكند و اگر گوش نمى‏دهد بگو ديه‏اش چقدر است تا او را ما بكشيم و مردم مكّه را از شرّ او خلاص كنيم!

   ابوطالب وقتى اين مطالب را شنيد سخت عصبانى شد و فرمود: «محمّد» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تنها، برادرزاده‏ى من نيست. بلكه فرزند عزيز من است. نور چشم من است. آيا كسى را ديده‏ايد كه پول بگيرد و فرزند عزيز خود را به ديگران بدهد تا او را بكشند؟! و اين را بدانيد كه تا من زنده باشم كسى نمى‏تواند به «محمّد» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آسيبى برساند. آنها گفتند: «محمّد» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دوست دارد كه ما سيصد و شصت خدا را با يك خدائى كه او مى‏گويد و ديده نمى‏شود عوض كنيم!

   حضرت ابوطالب جريان را به «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عرض كرد. آن حضرت فرمود: من از خودم حرفى نزده‏ام بلكه هر چه گفته‏ام وحى الهى بوده است به آنها بگو اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپم بگذارند دست از كار خود بر ندارم و مردم را به خداى يكتا دعوت مى‏كنم.

   حضرت ابوطالب عرض كرد: اى «محمّد» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تو هم اين را بدان كه من تا زنده باشم دست از يارى تو بر ندارم و از كسى نمى‏ترسم زيرا مى‏دانم تو راست مى‏گوئى و به تو ايمان دارم. تو كار خودت را بكن و از هيچ چيز و هيچ كس نترس.

   «رسول خدا» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از كلمات او خوشحال شد و به دعوت خود ادامه داد.

   حضرت ابوطالب وقتى ديد كه همه‏ى مردم عليه «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله متّحد شده‏اند بنى‏هاشم و بنى‏عبدالمطلب را دعوت كرد. كه غير از ابى‏لهب همه به خدمتش رسيدند و به آنها سفارشاتى در خصوص «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود و آنها را به افتخارى كه در آينده ممكن است نصيبشان بشود ضمن اشعارى مطّلع فرمود. تا آنكه موسم حج رسيد و كم‏كم مردم از اطراف به مكّه مى‏آمدند.

   وليد بن مغيره كه از شخصيّتهاى بزرگ قريش بود به مشركين گفت كه: اسم «محمّد» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در ميان قبايل عرب پخش شده و آنها در موسم حج مى‏خواهند او را ببينند و سخنان او را بشنوند. و او از اين موقعيّت كمال استفاده را خواهد كرد و مردم به او گرايش پيدا مى‏كنند. بهتر اين است او را متّهم به چيزى كنيم كه مردم از او فرار كنند و نزد او نروند!

   بالاخره پس از مشورت زياد گفت: بگوئيد او ساحر است! مردها را از زنها جدا مى‏كند و تفرقه ميان مردم مى‏اندازد! طبعا مردم مى‏ترسند كه به او نزديك شوند.

 

   حضرت ابوطالب ترسيد ميان قبائل عرب اختلاف بيافتد و جنگ و نزاع بالا بگيرد. لذا باز بزرگان اقوام خود را دعوت كرد و به آنها سفارش «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را نمود و در ضمن اشعار زيادى كه كتب مفصّله نقل كرده‏اند اهميّت حركت «پيغمبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به آنها دوباره گوشزد كرد.

   تنها در اين ميان از اقوام آن حضرت، «ابولهب» بود كه مردم را به اذيّت آن حضرت تشويق مى‏نمود و او را به عنوان ساحر و ديوانه معرّفى مى‏كرد. ولى «رسول اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با موفّقيّت، مردم را به سوى اسلام دعوت مى‏فرمود و دسته‏دسته به او مى‏گرويدند ولى مشركين، اصحاب آن حضرت را به انحاء مختلف اذيّت مى‏كردند و آنها را شكنجه مى‏دادند. تا آنكه مسلمانان از شكنجه‏ى كفّار قريش به ستوه آمدند و به «پيامبر اكرم» صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عرض كردند كه ديگر ما طاقت شكنجه‏ى كفّار را نداريم. دستورى بدهيد تا از خود دفاع كنيم و حتّى حاضريم با آنها جنگ كنيم.

 

« گزیده ای از کتاب رسول اکرم تالیف حضرت آیه الله سید حسن ابطحی »


 

نوشته شده توسط سید رضا ابطحی در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 0:37 موضوع بعثت خاتم الانبياء | لينک ثابت