تاريخ عكس : 2 / 7 / 1386

 

«در دوّمين سال»

 

     او مدّت چهارده ماه از من جدا شد و به زنجان رفت دوّمين سال بود كه از لذّت رفاقت با او برخوردار بودم. آخر، استاد مهربان و خوبى پيدا كرده بودم او را زياد دوست داشتم، نمى‏توانستم در فراق او بيشتر صبر كنم. و ضمنا در اين مدّت براى تحصيل علوم دينيّه به قم رفته بودم، در يكى از حجرات مدرسه‏ى حجّتيه به دستور مرحوم «آيه‏اللّه‏ حجّت» به عنوان موقّت زندگى مى‏كردم، دوستان خوبى در آن حجره داشتم، اهل نماز شب و عبادت بودند، توسّلاتشان هم بد نبود، اهل كمالات بودند من به آنها خيلى زحمت داده بودم آنها خيلى خوب بودند.

ولى آنها آن قدر قوى نبودند كه بتوانند مرا آرام كنند و يا مثل استادم رفاقت معنوى با من داشته باشند، امّا حاج ملاّ آقاجان لااقل در هفته يك نامه براى من مى‏فرستاد و اين تا حدّى سبب آرامش روح من بود.

     لذا روز اوّل ماه رجب 1331 براى ديدار استاد، به زنجان رفتم و از ملاقاتش فوق‏العادّه خرسند بودم. سيزده روز در منزل محقّرى كه در آن زندگى مى‏كرد با او همنشين بودم. روزهاى خوبى را گذراندم، لذّت آن روزها را هيچ وقت فراموش نمى‏كنم. هر روز بدون صرف وقت از كمالاتش استفاده مى‏كردم. صبح روز سيزدهم ماه رجب كه سالروز تولّد مولاى متّقيان على بن ابيطالب (عليه السّلام) بود، پس از نماز صبح و نماز حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) كه او مقيّد بود در صبح روز تولّد آن حضرت آن نماز را بخواند. رو به من كرد و گفت: امروز عيد است بيا با هم مصافحه كنيم. من وقتى با او مصافحه مى‏كردم تقاضاى عيدى نمودم و گفتم: شما وسيله شويد كه على بن ابيطالب (عليه السّلام) به من عيدى بدهد.

 

 گفت: تو فرزند آنها هستى عيدى را تو بايد براى من بگيرى من وقتى ديدم مى‏خواهد به تعارف بگذراند، گفتم: آيا من فرزند على بن ابيطالب (عليه السّلام) هستم يا نه؟

     گفت: بله قربان.

     گفتم: تو چه كاره‏اى؟

     گفت: من نوكر شما.

     گفتم: به تو امر مى‏كنم كه عيدى مرا بگيرى و به من بدهى.

     گفت: چشم قربان.

 سپس رو به قبله نشست و زيارت امين اللّه را خواند. من به او نگاه مى‏كردم، ناگهان ديدم رنگش پريد، مثل آنكه با على بن ابيطالب (عليه السّلام) بدون هيچ مانعى سخن مى‏گويد. من صدائى نمى‏شنيدم امّا مثل آنكه على (عليه السّلام) به او چيزى مى‏فرمود، كه او مرتّب در پاسخ آن حضرت مى‏گفت: بله، چَشم، عرض مى‏كنم، از لطفتان متشكّرم.

     پس از چند دقيقه سكوت، وقتى حالش بجا آمد رو به من كرد و گفت: پنج چيز به تو عيدى دادند و چون در قم سكونت دارى و اهل مشهد مقدّسى، يكى از آن عيديها به قم حواله شده و چهارتاى ديگرش را در مشهد مقدّس به تو خواهند داد و البتّه آن عيدى قم را پس از ده روز كه وارد قم شدى به تو مى‏دهند، در «مسجد جمكران».

« گزیده ای از کتاب پروازروح »


 

نوشته شده توسط سید رضا ابطحی در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 15:26 موضوع در دومین سال | لينک ثابت